تموم شد

5 سال 6 ماه و 8 روز پیش  بیست و هشتمین روز از آبان 88 :

دست در دست هم پای سفره ی عقد نشستیم. دستم رو از زیر قرآنی که روی پام باز بود گرفته بودی و فشار میدادی. وقتی عاقد خطبه رو می خوند و تو بخاطر نبودن پدرت اشک تو چشمات جمع شده بود منم بغض کردم و به اندازه ی تو دلم گرفت.

موقع خوندن خطبه اشک تو چشمام جمع شده بود. اشک شادی. ما مال هم شده بودیم

 امروز ساعت 16:50 پنجمین روز از خرداد ماه 94

هر کدوم یک طرف دفترخونه رو دوتا صندلی دور از هم نشستیم. وقتی خطبه خونده میشد تو روزنامه ای که تو دستت بود رو می خوندی و من بغض کرده بودم.

موقع خوندن خطبه اشک تو چشمام جمع شد. ما دیگه هیچوقت مال هم نخواهیم شد

تموم شد...

 

/ 6 نظر / 37 بازدید
k

[ناراحت][گریه]

لیلی

[ناراحت] حالتو می دونم عزیزم......خوب می دونم.

آوا

خیلی سخته ....یه پارادوکس وحشتناک از طرفی خوشحالی که تموم شده از طرفی ترس از اینده پیش رو [ناراحت]

فرزانه

الان، میتونم از ته دل بهت بگم به خاطر این اتفاق و روشن شدن وضعیتت بهت حسودی میکنم و از طرفی بینهایت خوشحالم و کلی اتفاق و آغاز خوش برات آرزو دارم

فرزانه

عزیزم منم اولین اقدام رو که مدتها پیش باید انجام میدانم انجام دادم...خسته ام...نمیتونم ادامه بدم...

پاییز

سلام قطعا اتفاقی که افتاده خیلی بهتر از شرایط قبلی شماست.خوشحال باشید که شرایطتون روشن شده و خوشحال باشید که خدا کنارتون هست و به امینده هم امیدوار باشید...