خواب

با صدای ناله های ضعیفش بیدار شدم. برگشتم سمتش و دیدم تو خواب دستهای کوچولوش رو گذاشته رو چشماش. انگار که به شدت ترسیده باشه. طاقت نیاوردم و بغلش کردم. چشماش رو باز کرد و دستاش رو انداخت دور گردنم. وقتی از امن بودن جاش مطمئن شد شروع کرد به حرف زدن... داشتم غرق میشدم... ترسیده بودم...

همه ی غم های عالم سرازیر شدن تو دلم. چرا دختر کوچولوی من تو این سن باید خواب غرق شدن ببینه؟

همین بهونه شد که نذاره برم سر کار و چون نتونستم راضیش کنم به موندن به اجبار با خودم آوردمش اداره. 

دخترک الآن چیزی از خواب دیشبش یادش نمیاد ولی حالت ترسیده اش یه لحظه از جلوی چشمام دور نمیشه.

خداجونم خودت کوچولوها رو حفظ کن. تو این دنیای بی رحم خودت مواظبشون باش. نذار احساس ترس و بی پناهی کنن

/ 3 نظر / 21 بازدید
علي

سلام شما حرف داريد و ما هم گوش ، اگه كاري نميتونيم براتون بكنيم اقلا" ميتونيم به حرفاتون گوش كنيم و براتون دعا كنيم . باي تا هاي

سیمرغ

الهی بگردمش [قلب] ولی خدا رو شکر که آغوش تو هست که مأمن همه ترسها و نگرانیهاش باشه