به دخترم

امروز اولین جلسه ی دادگاه جداییمونه. دادگاهی که به اجبار همسر و علیرغم همه ی تلاشهای من برای حفظ زندگیمون و برگردوندنش در نهایت با دادخواست من تشکیل میشه. از صبح انگار دارم به مسلخ میرم. گلوم خشکه و دست و پام چنان یخ زده که انگار خونی تو رگام جریان نداره. می دونم که چاره ی دیگه ای برام باقی نمونده بود و راهی نمونده که نرفته باشم. ولی نگرانم،نگران قضاوت تو دخترکم. نگران اینکه وقتی سالها از این ماجرا گذشت و بزرگ شدی ما رو چطور قضاوت خواهی کرد. می دونم پدرت رو دوست داری ولی نمی دونم اون موقع تلاش های من رو کافی می دونی؟ یا فکر می کنی کوتاهی کردم یا خودخواهانه تصمیم گرفتم؟ تازه حرفهای پدرت و خانواده اش هم هست که همین الآن هم من رو مقصر می دونن و با وجود اینکه پدرت ترکمون کرده همه جا عنوان می کنن که این من بودم که نخواستم ادامه بدم.

دخترکم، از اینهمه تلاش و تقلا خسته شدم. از اینهمه تنش برای حفظ چیزی که حتی به درستیش هم ایمان ندارم خسته شدم. وقتی بزرگ شدی مامان رو درک کن. درک کن که راه پدرت از من و تو جدا بود. درک کن که من عاشق بودم و خالصانه عشق ورزیدم. 

دخترکم وقتی بزرگ شدی مثل همین روزا باورم داشته باش. من به باورت برای ادامه دادن نیاز دارم.

/ 4 نظر / 30 بازدید
llll افکت llll

دستهايت که مال من باشد هيچکس مرا ....دستِ کم نخواهد گرفت به گالري عکس ما هم سر بزنيد منتظرتم http://efect.ir

بی کلک

زیاد تغییر نمی کنه.ولی دیگه ازت بوس نمی خوام[گریه]

صحرا

سلام..دلم گرفت..اما مطمئن باش دخترت درکت میکنه..بعد از هر پستی بلندی در پیشه..امیدوار باش..